دلم واسه حرفات تنگ میشه ..

برادری داشته باشی بزرگتر از خودت ، که خیلی دوست داره
که خیلی دوسش داری ..
هر شب میاد تو اتاقت تا با تو حرف بزنه ولی تو احمق پشت سیستمت نشستی و تنها نگرانیت اینه که برادر بزرگتر وبلاگتو نبینه !
و هر چند وقت یه بار سرتو برگردونی ببینی به مانیتور خیره است یا نه !
و اون با همون چهره ی مهربونش میخنده و میگه ، نمیخونم بابا کشتی خودتو !
و هر شب این داستان تکرار میشه و تو اصن به صحبتای داداشت گوش نمیدی و تنها نگران پیدا کردن وبلاگت توسط داداشت هستی !
قدرش رو وقتی میفهمی که یه شب خسته باشه و زود بخوابه و نیاد تو اتاقت که مسخره بازی در بیاره و بخندونتت ..
وقتی به این فکر میکنی که داداش مهربونت داره عروسی میکنه اولش خوشحال میشی و کلی نقشه و برنامه میریزی ولی وقتی به این فکر میکنی که دیگه شبا نیست تا
باهات حرف بزنه ... بغض میکنی ..
و این روزها رو با جان دلت به حرفاش گوش میدی ..








